سيد محمد باقر برقعى
341
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تابى ستاره است مرا آسمان بخت * هستم چو شام تيره سيهپوش خويشتن تا سر نهم به ساحل وصل تو مهربان * گرديدهام چو موج فراموش خويشتن اى سرد مهر غافل از آنى كه در غمت * دارم شرار در دل پُرجوش خويشتن « رحمت » ، به بزم اهل سخن خامُشى گزين * چون آتشى كه خفته در آغوش خويشتن آيينهء جان چشمت افسون مىكند افسانه را * جان فزايد باده و پيمانه را داده چشم مىفروشت اعتبار * ساقى و ساغر مى و ميخانه را روى تو آيينهء جان من است * جان كجا سازد رها جانانه را خانهء دلهاست چين زلف تو * كم بزن بر سُنبل تر شانه را قصهء گيسوى تو يلدايى است * عاشقان دانند اين افسانه را مرغ دل در دام خالت شد اسير * بىجهتگيرى از او اين دانه را سينهء « رحمت » سراى مهر توست * ماه من روشن كن اين كاشانه را آهنگ طرب آزادگى از سرو چمنزار بياموز * افتادگى از شاخهء پُربار بياموز سرگشته چو در دايرهء دهر نگردى * استادگى از نقطهء پرگار بياموز دل بردن و سرمستى و افسونگرى و ناز * از آهوى بىآهوى دلدار بياموز يكرنگى و گلخنده زدن بر رخ احباب * از جام مى و لعل لب يار بياموز تا شاد شود از تو دل گوشهنشينان * آهنگ طرب از نفس تار بياموز مگذار رسد بر رخ گُل دست رقيبان * نشتر به حريفان زدن از خار بياموز « رحمت » ، نشوى تا كه گرفتار علايق * آزادگى از سرو چمنزار بياموز